امواج دل

 

با رنج بسیار،با یک بند انگشت پیشرفت در سال،

در دل صخره نقبی می زنم. هزاران هزار سال

دندانهایم را فرسوده ام و ناخنهایم را شکسته ام

تا به سوی دیگر رسم ،به نور، به هوای آزاد

و آزادی. و اکنون که دستهایم خونریز است و دندانهایم

در لثه هایم می لرزند ، در گودالی چاک چاک از تشنگی و غبار،

از کار دست می کشم و در کار خویش می نگرم :

من نیمه دوم

                   زندگیم را

در شکستن سنگها،نفوذ در دیوارها، شکستن درها

و کنار زدن موانعی گذرانده ام که در نیمه اول زندگی

به دست خود میان خویشتن و نور نهاده ام.

 

                                      اکتاویو پاز

                                   احمد میرعلایی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳٠ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط نیره نظرات () |

 

                           می دانم

و من سکوت می کنم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٥ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط نیره نظرات () |

 عرفان نظرآهاری

 

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم
.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت
ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود
آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود

 


همین .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۱ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط نیره نظرات () |

 

 

درختها به من آموختند که فاصله ای بین عشق زمینی و آسمانی نیست .

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۸ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط نیره نظرات () |

 

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی،

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی.

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.

اگر عشقت ساده است

و کوچک و معمولی،

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح،

خدا چندان کاری به کارت ندارد.

اجازه می دهد که عاشقی کنی،

تماشایت می کند و می گذارد

که شادمان باشی...

 

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی،

خدا با تو سختگیرتر می شود.

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی

و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر،

بیشتر باید از خدا بترسی.

زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد،

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.


پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری،

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد.

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی

معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان،

خدا وارد کار می شود

و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد؛

معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد

و هر قدر که باشد.

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و خدا، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.!!

ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس.

ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست.

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی

که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت،

حتی قطره ای هم هدر نرفته است.

خدا همه را جمع کرده

و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای.

پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند.

فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر.

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز، که

پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

                                         عرفان نظرآهاری

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٦ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط نیره نظرات () |

     در و دیوار دنیا رنگی است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ کرده است. رنگ عشق؛ و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشک نخواهد شد. از هر طرف که بگذری، لباست به گوشه‌ای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد. اما کاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بی پروا بگذر، که خدا کسی را دوستتر دارد که لباس‌اش رنگی‌تر است!

عرفان نظر آهاری

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٠ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط نیره نظرات () |

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخیز و به جام باده کن عزم درست

کین سبزه که امروز تماشاگه تست

فردا همه از خاک تو  بر خواهد رست

*** 

شاد و سالم و خیامی باشید لبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط نیره نظرات () |