امواج دل
پشت سرمن قدم برندار، چون ممکن است راه رو خوبی نباشم، قبل ازمن نیز قدم برندار، ممکن است من پیرو خوبی نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبی برای من باش. کاش می شد قلبها آباد بود کاش میشد اشک را تهدید کرد با من امشب چیزی از رفتن نگو کاش میشد لحظه ها را پس گرفت کاش فردا را کسی پنهان کند نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد گل از تو گلگون تر امید از تو شیرین تر. نمی شود پاییز فضای نمناک جنگلی اش برگ های خسته ی زردش غمگین تر از نگاه تو باشد. نمی شود، می دانم، نمی شود آوازی که مرد روستایی و عاشق با صدایی صاف در اعماق دره می خواند در شمال شمال رنگین تر از صدای تو باشد نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد. و - صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه و - صدای عابر پیری که آب می خواهد به عمق یک سلام تو باشد. شب هنگام که خسته ییم از کار که خسته ییم از روز که خسته ییم از تکرار. نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد. نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب در آن زمان که روح دردمند ولگردم بستری می جوید بالینی می خواهد تا شاید دمی بیاساید نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب و این روح دردمند ولگرد باز هم کوله را زمین نگذارد و سر را بر زانوی مهربانی تو. نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد شکوفه از تو شاداب تر پاییز از تو غمگین تر. نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد نمی شود که تو باشی ترانه هم باشد نمی شود که تو باشی گلدان یاس هم باشد نمی شود که تو باشی بلور هم باشد نمی شود که شب هنگام عطر نگاه تو باشد "محبوبه های شب" هم باشند. نمی شود که تو باشی,من عاشق تو نباشم نمی شود که تو باشی درست همین طور که هستی و من,هزار بار خوبتر از این باشم و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم. نمی شود، می دانم نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد . . . "نادر ابراهیمی از کتاب یک عاشقانه ی آرام "
خدا گفت: زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟ لیلی گفت من خدا شعله ای به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد. لیلی هم. خدا گفت شعله را خرج کن . زمینم را به آتش بکش. لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا کرد. لیلی گر می گرفت. خدا حظ میکرد. لیلی می ترسید. می ترسید آتشش تمام شود. لیلی چیزی از خدا خواست خدا اجابت کرد. مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید. آتش ماند زمین خدا گرم شد. خدا گفت اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود.
سال ها پیش صیادی به منظور شکار آهو با سگ شکاری تیز چنگ خود به دشت وصحرا میرفت . کار صیاد تنها این بود که با یک تیر آهوان را زخمی می نمود وسگ شکاری به سرعت به دنبال آهوان می دوید. آهو همچون برق وباد به این سو آن وسو می پرید تا بلکه جان خود را از دست سگ لجباز نجات دهد. اما سگ با وفا در جهت اجرای وظیفه خود از هیچ کوششی دریغ نمی نمود.تا اینکه آهوی زخمی راپس ازتعقیب وگریز فراوان به ستوه آورده وتسلیم خود می ساخت.حیوان خسته، ولی سرافرازانه به سوی صیاد بازمی گشت وشکاررا دودستی تقدیم او می کرد.صیاد هم بلافاصله وبدون فوت وقت یکی از رانهای آهو را جدا وبه نشانه مزد تلاش به سگ اعطا میکرد.این روند ادامه داشت .صیاد با توان وپیگیری سگ به خواست خود می رسید و از گوشت و پوست آهو استفاده های فراوانی می کرد.وسگ هم در این میان ازلطف صیاد بی نصیب نبود.تا اینکه روزی آتش طمع در دل
صیاد روشن گردید.او با خود فکر کرد چه ضرورتی دارد که یک ران آهو را به این حیوان بدهم .گوشت آهو ارزشمند می باشد و حیف است خورده این سگ شود.لذا تصمیم گرفت قسمت های پست تری از آهو را خوراک سگ گرداند.روزبعد که سگ ، شکارآهوی دیگری را تقدیم صیاد نمود پاداشی بسیارکمتر از همیشه دریافت کرد.ولی حیوان با وفا با خود گفت خداراشکر. طلبکار که نیستم .همین اندک هم ما راسیر می کند.سگ وفادارانه و وخوش بینانه به کار خود ادامه می داد وشاکر روزی رسان بود.اما این صیاد بود که با شعله ور شدن آتش طمع هر روز سهم سگ را از شکار کمتر وپست تر می کرد.تا اینکه یک روز باخود گفت اصلاً چه ضرورتی دارد که ازاین آهوان چیزی به این سگ برسد.او درخدمت من است وباید بدون هیچ چشم داشتی مرا درصید یاری رساند.از این رو تصمیم گرفت از آهو چیزی به سگ ندهد وخوراک سگ تنها همان باشد که روزانه در کلبه ی خود جهت رفع جوع دریافت می کند. فردا روز بار دیگرصیاد اسب خود را زین وسگ را همراه خود راهی دشت نمود.با این فکر که سگ دیگر سهمی از شکار ندارد.آهوئی را نشانه گرفت وتیر را به هدف زد وسگ مثل همیشه توانست صید راتقدیم صیاد نماید.ولی این بار هیچ خبری ازپاداش نبود . حتی همان حداقل روزهای پیشین را نیز سگ دریافت ننمود.سگ خوشبینانه با خود گفت: این بنده ی خدا لابد دراین فقره مارا فراموش کرده است .عیبی ندارد یک روز که هزار روز نمی شود. انشاءالله فردا جبران می کند.امافردا وروزهای بعد بارها وبارها دوباره وچند باره در عرصه شکار این صحنه تکرار شد.سگ به خود آمد وفهمید که صیاد داردبه او اجحاف می کند.لذا او هم تصمیم گرفت دیگر از تمام توان خود برای شکار بهره نگیرد.دوباره عرصه شکار تکرار شد وسگ موظف گردید به دنبال آهوی زخمی دیگری برود.اما این بار سگ با چابکی همیشگی به دنبال آهو نمی دوید.مقداری که به دنبال آهو دوید اورا رها کرد وآهو هم که از سرعت زیادی برخودار است توانست جان خود را از مهلکه نجات دهد.چند روز پیاپی که این مسئله تکرار گردید صیاد به خشم آمد وخطاب به سگ گفت : حیوان تو را چه شده است که از گرفتن یک حیوان زخمی عاجر مانده ای؟ سگ که تا به حال شکایتی نکرده بود،دست از دهان خود برداشت وگفت : من از گرفتن آن حیوان زخمی عاجز نیستم.بلکه انگیزه آن حیوان (آهو) زخمی از دویدن این است که می خواهد جان خود را نجات دهد.من با چه انگیزه ای دنبال اوبدوم و خود را خسته کنم… اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت، شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمیداشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان میکردم فکر می کردم. اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست. کمتر میخوابیدم و دیوانهوار رویا می دیدم، چرا که میدانستم هر دقیقهای که چشمهایمان را بر هم میگذاریم٬ شصت ثانیه نور را از کف میدهیم، شصت ثانیه روشنایی. هنگامی که دیگران میایستند٬ من قدم برمیداشتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند بیدار می ماندم. هنگامی که دیگران لب به سخن میگشودند٬ گوش فرا میدادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم. اگر خداوند ذرهای زندگی به من عطا میکرد٬ جامهای ساده به تن می کردم. نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان میساختم. خداوندا٬ اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی مینگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم. روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی"(شاعر معاصر اروگوئه ای) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات-"خواننده ای معروف اهل اسپانیا- ترانه عاشقانهای به ماه پیشکش میکردم. با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ هایشان در اعماق جانم ریشه زند. خداوندا٬ اگر تکهای زندگی میداشتم٬ نمیگذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بیآنکه به مردمانی که دوستشان دارم٬ نگویم که "عاشقتان هستم" آن گونه که به همه مردان و زنان میباوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره) محبت آنهاست. اگر خداوند فقط و فقط تکهای زندگی در دستان من میگذارد٬ در سایه سار عشق میآرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند. آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند. به هر کودکی دو بال هدیه می دادم٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند. به پیران میآموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه میرسد. آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموختهام. من یاد گرفتهام که همه میخواهند در قله کوه زندگی کنند٬ بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند. چه نیک آموختهام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دور انگشت زمخت پدر میفشارد او را برای همیشه به دام خود انداخته است. دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد. من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم میگذارم که در بستر مرگ خواهم بود ...
مرگ خیلی آسان میتواند الآن بسراغ من بیاید، من تا میتوانم با مرگ مبارزه می کنم … مهم نیست، مهم آن است که زندگی و یا مرگ من چه تاثیری در زندگی دیگران داشته باشد گابریل گارسیا مارکز

کینه و غمها به دست باد بود
کاش می شد دل فراموشی نداشت
نم نم بارون هم آغوشی نداشت
کاش می شد کاشهای زندگی
گم شوند پشت نقاب زندگی
کاش می شد کاشها مهمان شوند
در میان غصه ها پنهان شوند
کاش می شد آسمان غمگین نبود
ردپای قهر و کین رنگین نبود
فرصت لبخند را تمدید کرد
کاش میشد از میان لحظه ها
لحظه ی دیدار را تجدید کرد
نه نگو، از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو
کاش میشد از تو بود و با تو بود
کاش می شد در تو گم شد از همه
کاش میشد تا همیشه با تو بود
لحظه را در لحظه سرگردان کند
کاش ساعت را بمیراند به خواب
ماه را بر شاخه آویزان کند

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی باده گلرنگ نمی باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست
این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم ایام مرا یاد نگشت
روزی که نیامدست و روزی که گذشت
روز بزرگداشت خیام گرامی باد


